طرحی از بغض به من بده
فردا !
یک بارانی نو
و عطش مادرمان .
ما قرن هاست که باخته ایم ،
سوخته ایم .
قطره ای فراموشی
و طرحی از باران
فردا !
می خواهم مادرمان را خاموش کنم .
ی . آ :
- گسستگی فرمیک : ویژگی های سبکی !
- راستی ، از سینما و ایمیل تازه چه خبر ؟!
- از دیدگاه های کلیشه ای بدم می آید !
۱
ثانیه ای بدون تفکر و هر آنچه نتوانم گفت
نیم ِروح ِگستاخم کند و کو می کند
از تجسم ِ آینده ای که سر ِ رسیدنش نیست ؛
ایزومر ِانسان هایی معهود تر از حال خواهند آمد ؛
که آفتاب را با چشم هایی مشابه نبندند ؟!
برف همان سپید است ؟!
کوه همان سنگ ِ آذرین ؟!
یا دریا همان جذر و مد ِبی حاصل ؟!
فرا زیست ها را چگونه که خواهد ساخت ؟!
سرعت ِ نور چگونه به شتاب ِ زمان تسخیر خواهد شد ؟!
این سیل ِ کائنات ِ مبهم
هیچ آیا در آخر الزمان ِ دروغین خواهد خشکید ؟!
[ هی گستاخ ، پا از گلیم ِ خود فراتر مگذار!]
۲
سیاره های ِ برانگیخته از میلیون ها سال ِ نوری ِ پیش
این انسان ِ خو گرفته به استثمار ِِ تازه ترین دیاران ِمفتوح
این اسیر ِ گرانش ِ بی ترحم را چگونه پذیرایند ؟!
رابطه ها از این چه که هست ، به قول ِ آونگ ؛
پر از پیچش ِ تکراری ِوضعی مانند ِ زمین
تهی تر از حیات ِ کف زی ِاقیانوس ِ منجمد ِ شمالی خواهند شد ؟!
۳
خشکیدن ماهیان بی سرزمین ، از تواتر ِشکار و کشتار ِجمعی
با کدام لایحه از مسیحایی ِچند خورشید
با کدامین عاق ِ صدها هزار مادر ِ آبی ِ فسانه های ِ ناسروده
از احساس ِ کدام شاعران ِ مُرده یا باز نامده
از ترس ِ کدام پاسدار ِ صلح ِ انسانیت ِ عقیم
چون صراحت ِ آخرین حیات ِخیال ِ آن ما قبل ِ تاریخی
در لحظه ی ِ مرگی مقدّر از توجه ِ زشت ِ خداوندی
آرام ، آرام ، آرام
آرام تر
باز خواهد ماند ؟!
۴
پرستش ِ نژاد ِ این آدمک ِ بی چیز و عاطل از جنبش ِ سبز ِ نقّـاشی
به جرم ِبزرگ ِ اسپرم و تخمـدان ِ موروث از مردگان ِ مرگ ِ عبث
در توازی ِ حقـارت و حسـادت ِ به رود ِ وحـشـی
یا که اسکیموی ِ دشت های ِ زیر ِ صفر ِ مطرود
به آفتاب زدگی ِ برده های ِ دوست داشتنی ِ تیمور و سودان و فلسطین
در کدام قطعنامه ی پوشالی ِ نوع دوستی باطل خواهد شد ؟!
وین بلند بالای ِ بالای ِ من - آسمان - ، در آوند ِ کدام عهد نامه
در تخمیر ِ کدام قفس ِ ناساخته از ابتکار ِ مشابه ِ بشریت
در شیار ِ کدام باروت از توضیع ِ گلوله ی ِ تفکـری پلیـد
میان ِ امّت ِ کبوتران ِ نامراد از زیست ِ رهایی ، تقسیم خواهد گشت ؟!
۵
همین عشق ، تک میراث ِ این درنده ی ِ بی نیلوفر
با کدام ، با کدام بمب ِ نفرت و بی اعتنایی
از کدام نقره حصار ِساخته از چشم ِ شب مانند ِ بغض
از پیدایـش ، سرایت و شیوع ، باز خواهد ماند ؟!
از مجرای ِ کم اصطکاک ِ دوازدهه ی ِ کدامین کهکشان
یا از بطن ِسپید ِ چند اَبَر سیاهچاله
ناطقی چون انسان ِ بازمانده ، به سرانگشت ِ تعجب ِ هسته ی ِ ازلین
از صد کهف خواب ِ کم صیحه رهسپار ِ دیار ِ اکسیر ِ جاویدان خواهد شد ؟!
۶
پرسش و عزم و کوله بار ِ پوسیده به کدام راه ِ بی "ر"
درد و مردمک و آسمان خراش ِ الماسین به کدام امتداد ِ گم
بر تن ِ لخت ِ تمام زمینی ِ نیستی ، سر به نیست خواهند شد ؟!
۷
منشـأ ِ بهت ِ همچون منآن در سیزده جهان ِ موازی
این استیضاح گشته به جرم تصویب ِ آدم
آری ، همین خدای ِ از دیرباز در گوش و چشم و زبان و زمان
در چه دم ، همان یک دم ِ مرگبار ِ مادر بزرگ ها
از مصوبه ی ِ خویش به سیاهی ِ رخسار ِ چون ماه ِ خویش
فتبارک الله ِ سابق ِ خویش
از انجمن ِ سیزده گانه ی ِ آفریدگان باز خواهد ستاند ؟!
وز سر ِ بغض و شرم و ندم ِ خداوندی ِ خویش
چند جهان را به هم خواهد کوفت ، به هم خواهد ریخت ؟!
بل هیچ ردی از سیا مشق ِ بی جای مانده از أحسن الخالقین ِ خویش
حتا ، حتا در روح ِ قدیس ِ خویش در نیابد ؟!
[ خداوند ِ ما خود کشی می کند ؟! ]
سر ِ شکوه از زمان و زمین ِ کم اعتنای ِ در حال ِ گذر،
در هاله ی بی میلی ِ مفرط و مأنوس به ماهیت ِ اجباری ِ خویش
باز خواهم گرفت و چشمان ِ بی رنگ ِ نیم ِ روح ِ مغموم و ناکام ِ خویش
به رنگ ِ پر رنگ ِ آب می دهم و از عبور ِ کند ِ عادت
در خویشتن ِ عادتمند می لولم و اگر فرصتی شد، ناگهان می میرم ...
داود عندلیبی ( آزاد )
بهمن 86
سیزدهمین انقلاب به روز شد !
ما وارثیـم
وارث خطب پدرانمان
پدرانی کز پسای های و هوی انقلاب
هر یک تکه ای گرفتند بر دهان .
مادرانمان ازآنِ پدران
وز آن پدران ، آبستن
آری
ما از خطبیم ، مغشوش همان تکه ها
با هر تقلا راهی نمی یابیم
با برش و فرار و صورتک
هنوزم هم ...
آخر رسم است ،
که بخشکد بغض در چشممان
چون زاده ی زناییم
زنای انقلاب و دروغ
نمک پرورده ایم و
از ماست که بر ماست پیشانی نوشتمان
و خطب سرشتمان .
بگذار بسوزد نسلمان
تا کوره ی انقلاب
برسد به مرز انفجار
پس از خطب نسلی ست
نسلی عاری از آن ...
داود عندلیبی ( آزاد )
دی 86
تارنمای جدید اجتماعی از چند روز دیگر کار خود را آغاز می کند : سیزدهمین انقلاب
مترسک چشم هايش را باز مي کند
آري ، کرکس هنوز کنجکاوانه طعمه اي ديگر مي جويد
کبوترها هنوز هراس مي گريند ، آه
اين همه کبوتر از کجا آمده اند ؟
لاجرم ترسخانه اي دارند
با چند سايه ي چماق به دست
مزرعه ديگر امـيدي به تگرگ ندارد
رگ هايش بسيار رسوب دارند
بد است
که کبـوتران از سايه ي کرکس مي ترسند
مترسک مي گويد
ققنوس ها چگونه است که کبوترانه مي ترسيد ؟
آخر از بهر چه ؟
شنيده ام که چند کرکس ، خورشيد مزرعه تان در بر گرفته اند
...
به ياد آريد اوج خويشتن را
تا دريابيد که اين خورشيد طلوعي به وسعت شهامت دارد
بياييد
منتظر صاعقه نمانيد
که شـايد عريان کند
هراستان را
مي گويند که مزرعه ي عقاب ها همين نزديکي هاست
عقاب هايي که طرد شده اند
من به آنجا مي روم
با کوله باري
پر از فریاد
مي روم تا شايد اوج بياموزم
و با پرهاي سيمـرغ نشـانم
شاهين ها را از آن دور دست
به سلاخي کرکس ها فرا خوانم
تا شايد خاکستر ققنوس خويش
از پرهايتان بسازيد
مزرعه ، آرشم باش
عزم شاهين کرده ام
داود عندليبي
آذر 86
به زودی وبلاگی ، با مطالب اجتماعی راه اندازی خواهد شد .
باید که دوست بداریم یاران
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگر چه رسا نیست
باید یکی شود
با تپیدن هر قلب اینک سرود ،
باید سرخی هر خون اینک پرچم ،
باید که قلب ما
ســرود و پرچم ما باشد .
باید در هر سپیده ی البــرز
نزدیــک تر شویم
بایــد یکی شویـم
اینان هراسشان از یگانگی ماست ...
باید که سر زنــد
طلیعه خاور
از چشم های ما
باید که لوت تشنه
میــزبان خـــزر باشد
بایــد کویــر فقیــر
از چشمه های شمالی بی نصیــب نماند .
بایــد که دسـت های خســته بیاسایند .
باید که خنــده و آینــده ، جای اشــک بگــیرد
بایــد بهــار
در چشم کودکان جـاده ی ری ،
سبــز و شکفتــه و شـــاداب
باید بهــار را بشــناســند
باید " جوادیـه ها " بر پل بنــا شــود
پل
این شــانه های مــا .
بـــاید که رنج را بشــناســیم
وقتیـکــه دختر رحمــان
با یک تـب دو ســاعته می میــرد ،
بــاید که دوسـت بداریم یــاران ،
بـــاید که قلـــب ما
ســرود و پرچــم ما باشــد ...
خ . گلســرخی ( دامون )
ی . آ : پیشاپیــش فــدا شدن در راه وطن امـام کوچـک خان جنگلـی را زنده بـاد عرض می کنم .
"والقلم"
همه نوشتند از منافع خویش ، از نبودهای زندگی خویش تنها به جبر زمانه ، نی بهانه ای دیگر .
من نیز تافته ی دست معمار پیر دنیا هستم و حلقه ای از این زنجیر زنگار.
تنها بارشی هستم بر جنگل سوخته ی دوّار و نمی خواهم تظار به مستثنی بودن کنم .
"والعصر"
عدد اول بودن کار ما نیست ، شاید رقمی باشیم در تصاعد نا متناهی روزگار .
حد من به بی نهایت میل می کند ، لیک در یک همگرایی مجهول ثابتم .
حدسم اینست که شاید بی نهایت یک رویاست و تساوی یک تحریف مطلق .
خواه ناخواه برای رادیکال استحمار یک اتحاد ساده هستیم . گهگایی همگرایی را می شکنیم و می رویم
ولی افسوس که از نو اکیدا" نزول می کنیم .
جزء صحیح ما هیچ گاه ثابت نمی شود ، تقدیر است متغیر باشیم .
رنج است که نمی خواهیم هیچ عددی از ما بالاتر باشد ، مادامیکه خود یک عدد اصم هستیم به
صحیح بودن دیگر اعداد تردید داریم .
قرعه به نام منِ اصم زدند که تا آخر در حسرت گویا شدن تجزیه شوم ...
می دانم که یک روز با شیبی اکیدا" صعودی به بی نهایت میل خواهم کرد !
داود عندلیبی
آبان ۸۶
نامه ات را خواندم ، هدیه ات را دیدم
چنگی به دل نزد ، پس بدرود
دنیا پرستم ! بیشتر از آنچه که باید
در آرامش محض نامه هایت را خواندم !
کلمات محوری اش نان ، عجز ، راستی ، آزادی و پذیرش بود
هدیه ات نیز متن یک سخنرانی تاریخی بود !
تنها همین ، تنها همین ؟
سلیس می گویم : دل خوش سیری چند ؟
مرا چکار که قیمت ها بالا رفته است
بی خود به " تورم " نمی اندیشم .
همچنین به کلمات محوری ات !
خسته ام ، اما می دانی که
نمی ترسم
چون نباید ...
داود عندلیبی
آبان ۸۶
تبهکاري ست اکنون ، قدم زنان در موازات سرما و جادّه اي تهي
تبهکارش ناميدند ، تنها براي يک مناسبت غريضي ، تنها براي داشتن يک متّهم
تبهکار شايد از نگاه هاي فخر آميز و حسرت آلود گذشت اما دست هايش ني
دست هاي تبهکار پر از زلالي ست آلوده گشته ، هر چند که خود نمي خواست
يرس هيچ گاه نتوانست فريبش دهد ، پس تبهکار است ، تبهکار است ؟
آخر او فقط خواست اندکي نانار را دريابد ، بدان که ايشتار بي گناهي اش را ديد
اما کنون تبهکارش ناميده اند
تبهکار نمي تواند واضح بگويد ، ليک مبهم مي تواند
بل بفهمي که آزادگي چه رنجي دارد رفيق ، سخت است
سخت است اين همه تباهي را ديدن و از رعب تکرار ، گزير سکوت را گزيدن
گاهي که همه چيزش را محصور کردند ، کلماتش را مغاير و فلسفه ي پاکش را متناقض شمردند
و چشم هايش را با تروکاژ مذهب نا خواسته منحرف کردند
تنها انگشتان را در هم گره کرد و با سکوت انس گرفت
و اينجا
بدرود عشق را بر پيشاني اش حک کردند ، تا که سکوتش به فرياد گشت و اجبارا مغروق آب گشت
تبهکار شايد من هستم و شايد آنان ، پروردگارم داند و تو
اما تو ، اي دَهر
بدان تبهکاران تباه نخواهند شد تا پايان تو
بياد داشته باشيد
داود عندليبي
مهر ۸۶
تا بهار له شده
به زیر گام ها
راه نیست ... 
این خجسته است :
رهروان میان خود
بهار بارور
بنا کنند ...
این بشارت شریف ماست :
سبز می شویم
بر دخیل حسرت کسان
بر در و سلاح و راه ...
سبز می شویم
در سپیده
وعده گاه ما اجتماع دست ها ...
شاعر : خ . گلسرخی
من : آزاد باد آ ز ا د ی
مرده باد ت ز و ی ر
به پروردگار کعبه رستگار شدم ... !
هیـــــوا علـی
چند روز بعــد
گزارش از آسایشگاه کودکان بی سرپرست :
- چه آرزویی داری دخترم ؟
دختر ۱ : مامانم بیاد بغللم کنه و ببرم ( با گریه )
- از خدا چی می خوای عزیزم ؟
دختر ۲ : برام اسباب بازی بخره ( با بغضی عجیب )
- عزیزم تو چه آرزویی داری ؟
عاطفه : خونمون ساخته بشه بابام بیاد ببرم
- دخترم چرا گریه می کنی ؟ ، نمی خوای بگی ؟ ، شاید بلد نیستی حرف بزنی ؟
- چرا بلدم
- اسمت چیه گلم ؟
- فاطمه
- از خدای خودت چی می خوای ؟
- مامان ( در حالیکه اشکهاش رو پاک می کنه )
- محمد رضا ، تو که گریه نمی کنی ، آرز و
- با دست نحیفش لنز دوربین رو لمس می کند ،تصویر نورانی می شود !
- از خدا چه چیزی می خوای ؟
- خوراکی
( از درد و گریه به خودم پیچیدم )
( مریم در حالیکه لبخند می زند،سینه برانگیزترین غم در چشم هایش موج می زند)
- مریم جان چه آرزویی داری ؟
( گویا مریم اینجا نیست،و تنها جسمش اینجاست! )
خدایا!
این ساده ترین نثر و واضح ترین کلمات بود ، آیا دیدی؟ ، آیا شنیدی ؟
آیا اشک های آنان عرش کبریایی ات را به ستوه در نیاورد ؟ آخر چرا ؟ از برای کدامین خطای ناکرده ؟
تنها گریه می کنند و تنها گریه می کنند ، آری از تو چیزی مانند : خوراکی ، اسباب بازی ، بابا و مامان
می خواهند.
هان فرشته ها ! شما که ادعا می کنید پاک هستید ، آیا با اشک هایشان نسوخت بال و پر پاکیتان ؟
دیگر چرا آنان را آفریدی ؟ برای غم ؟! برای آرزو کردن ؟! یا برای نداشتن بابا و مامان ؟!
خلقت آن ها جبر نبوده است ؟
غمی که در وجود داشتند مرا به آتش کشید ، وجود من گناهکار را .
اما فرشته ها شما را سالم و برقرار می بینم ، نفرین بر شما .
دلم می خواهد خدا باشم و دیگر چیزی نیافرینم . و دیگر گریه ، گریه ی کودکی را از سر غم نبینم
خداوندا !
هفت آسمانت شکسته باد اگر غم آن ها ادامه یابد !
فرشته ها !
مرگ باد بر شما ، کجا فرار کرده اید ار حوالی آنان ؟ !
خوشبختی !
کجا پنهان شده ای ؟ که تو را نیز مرگ باد .
کلامی با تو خواننده نوشته : هر که هستی و در هر کجا که این کلمات حقیر نا منظم را می خوانی
استدعا می کنم اگر می توانی یه آنان لبخند یا خوراکی یا که مهر و محبتی پدر و مادر نشان ارزانی دار .
آنان را فراموش نکنید !
کلیشه نیست ( با فریاد می گویم )
شک کرده ام که خدا بیدار است ؟
اگر نیست پس زندگی ما چیزی نیست جز خنداه ای برای فرشتگان !
ن.م : دوستان شاعرانه را تنها مگذارید
ن.م ۲ : شاید از اول مهر هفته ای یک بار به روز شوم .
ن.م ۳ : یادآوری : ای قوم به کعبه رفته کجایید کجایید معشوق همینجاست بیایید بیایید
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای «جوانان» را ورق می زد .
برای اینکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن در داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند .
و او پرسید : اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهُشی بود و سوالی سخت .
معلم فریاد زد : آری برابر بود
و او با پوز خندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می داشت بالا بود .
وان سیه چرده که می نالید پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ،
این تساوی زیر و رو می شد .
حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود
نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر نیست ..
شاعر: چهره جاودان آزادی : خسرو گلسرخی.
من : ن . م : بیایید از آخر کلاسی ها نباشیم .
اول كتاب : اين كتاب تا پايان سال تحصيلي 86-1385 تغييرنخواهد كرد
احمقانه ترين جمله كه تا به حال خوانده ام ،همين بود...از تصوير اول صفحات هم عبور كردم
درس پنجم : سمّك و قطران را از دوباره خواندم
عاقبت قطران را در طول تاريخ ديده ايم و خواهيم ديد
درس هفتم : صد هزاران اين چنين اشتباه بين / فرقشان هفتاد ساله ره بين / چون بسي آدم ابليس روي هست / پس به هر دستي نبايد داد دست
امّا استاد،حضرت مولانا!به نظر من براي تغيير دادن آن كتاب بايد آن دست را به سردي فشرد!
درس هشتم : گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد / گفتم كه ماه من شو گفتا اگر بر آيد
حافظا!ب اين بغض و غصه ي تغيير آن كتاب مرا چه كار با اين حرف ها؟
گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرآمد / گفتا خموش،حافظ كاين غم هم سرآيد
حافظا!همواره به بغض،امّيد مي بخشي..ممنون
درس يازدهم : دلم مي خواهد بر بال هاي باد بنشينيم و آنچه را كه پروردگار جهان آفريده را زير پا بگذارم
شيللر!امّا من مي خواهم جوهر رگ هاي آن قلم باشم تا بر پهناي آسمان بنويسم : آن كتاب تغيير خواهد كرد-
درس دوازدهم : ...پيروزي قطره سوم بر دو قطره ي ديگر
اگر به ياد آري ؛
تريللو!به نظر من هم اكنون،همان گونه است،عاقبت اشك چشم مادرها و دخترك ها،بغض سهمگين پدران و امّيد خاكستري جوانان سرزمين من،آن نوشته را تغيير خواهد داد
درس سيزدهم : به هر وجب خاكي از اين ملك / چه بسيار،آن سرها كه رفته / ز مستي بر سر هر قطعه زين خاك / خدا داند چه افسرها كه رفته است
احساس غرور مي كنم،هر گاه در امواج سند را مي خوانم،بي شك وريد آن سر ها و روح آن افسرها زماني در جوانان جامعه ي من و تو تجلي مي يابد،پس زنده باد هر وجب از خاك ايران
ك.ح : به سعدي و سهراب و دهخدا هم سلامي كردم و گذشتم
درس هجدهم : آن كسي را كه در اين ملك سليمان كرديم / ملّت امروز يقين كرد كه او اهرمن است
عارف قزويني!سكوت مي كنم،سكوت من فرياد را در رگ هايم منقلب مي كند-
درس نوزدهم : آشيان من اگر سوخت چه باك / فكر ويران شدن خانه صياد كنيد *** گر شد از جور شما خانه ي موري ويران / خانه خويش محال است آباد كنيد
بهار!مرغ گرفتار زياد است اكنون،اما دستي نمي يابم كه خواهان تشعشع آزادي آنان باشد
درس بيست و يكم : ...بهاري زود گذر،تابستاني پر از گل و ميوه و خزاني زرين به سرعت سپري شدند.سپس زمستاني ملال انگيز فرا رسيد و مرا در عالم بي خبري طفلي نوزاد قرار داد
هلِن كِلْر!زمستان تو را،به زنان جامعه ي خود به گونه اي ديگر ربط مي دهم؛آن ها هم در عالم نوزادي انسان معلق هستند و مانند ظاهر چشم و گوش تو به چشم ها و گوش هايشان تابلوي ايست نصب شده است
حفظ كنيم : تو من چشم در راهم هنوز
نيما!آري دوست من ،تو را من چشم در راهم هنوز...شمعي روشن كن و براي من كه در تاريكي خانه دارم هديه بياور
درس بيست و سه،چهارم : به موج آويز و از ساحل بپرهيز / همه ي درياست ما را آشيانه ***من لاله ي آزادم،خود رويم و خود بويم***تا هست عالمي تا هست آدمي
آقايان اقبال لاهوري،محمد ابراهيم صفا،عبيد رجب!...من تا هست عالمي تا هست آدمي لاله آزادي خواهم بود كه از ساحل تنفر دارم و دل به دريا مي سپارم تا به كرانه اي برسم تا بتوانم با خيال راحت بنويسم (همراه با تو):اين كتاب تغيير خواهد كرد
ت.م : در اين نوشته من ديد سوم بودم،غرور و خود محوري اگر بود اجبار بود ... اين نوشته هم مانند ذره اي غبار در باد يك اتفاق نا محسوس است
ت.م ۲ : وبلاگ جدید من و دوستم که مختص به شعر می باشد : شاعرانه
حق چاپ محفوظ نيست
چقدر علف هاي بيهودگي قد کشيده اند!
مگر فضاي دلتنگي چه حجمي دارد؟
که من از چپرهاي کوتاه احساس دلم مي گيرد؟
...
ساکت،خسته
به ريزش اشک هاي پاک زمين مي نگرم
و دختري که
به انتظار کوزه شکسته اش پير مي شود
آن طرف من ايستاده ام
کسي بايد به او مي گفت
کسي بايد به او ابديت اين انتظار را مي گفت
و من آرام...
سقوط را پذيرا شدن تنها چاره بود
و اعتماد به دست هايي که هيچ گاه معتمد نبوده اند
و گره
تنها حلقه اي بود که در بغض گلويم هميشگي است
که
دست ها و چشم هايمان
مملو از گره هاي گسسته است
مملو از حس انفصال و حلقه هاي پوسيده
و ترديد در باور اين نهيب
که
کسي بايد به او مي گفت...
شاعر:دوست عزیزم فرشاد
و من هم بر حسب اتفاق يا که تقدير ، آن را به امانت گرفتم،نمي دانم که آيا بيستون من را مانند فرهادش در مي يابد
خواهم که در يابد اين آسمان بدون سقفِ مرا،دانم که خواهد اين کويرِ صافِ بدون ساقه اي از گل را
بايد که سخت باشم به وقت نوميدي ، اين خاک باير،خاک تنم
اگر سرو ايستاده مي ميرد من عاشق مي ميرم
نه ! اين شعار نيست،...تنها مورچه ها شاهد بي قراري هايم هستند،هيج مپرس از آنان،چون رازدار هستند،هيچ نخواهند گفت!
دستي بايد، دستي بايد تا آن را سخت يابم ، مانند سطح بي آب اين کوير،شکوِه بايد شريان حيات را ، که چرا ، چرا اين کوير را رنج؟
سپاس بايد ارتعاش خون را ، دادن اين تحفه از آسمان ، دادن اين انتظارِ بيستون نشان را سپاس بايد
اشک بايد خواب را،رويا را،کابوس را، که ديوانه وار مرا عاشق تر مي کنند،زنجير وار مرا به امّيد سفارش مي کنند
هر فرد را شکوِه بايد،که چرا عشق را فراموش،که چرا کور سوي مهر را خاموش،يا که چرا آفرينش اين چراهاي تو در تو
تحيّر بايد هر فرد را که انتظار را خستگي بخشيد،فراموشي را خجل ساخت و چراها را زير آن کوير سر سبز مدفون ساخت
و جاودانگي بايد تو را که تمايزِ اين ها و آن ها را با دليلي به نام عشق به من ارزاني داشتي
و انتظار بايد تو را که شايد باشي بر استمرارِ تمايز،تا بماني انتظار را تا التهاب بيستون
همه را فراموش بايد،پارادوکس ها را يکرنگي بايد،چون تو خودِ تمايز هستي ؛ با بدي ها،فراموشي ها،چراها و شريان ها
چون تو همان ذات مورچه ها هستي،همان پايداري بيستوني و تو همان خون که در پودِ اين کوير شريان دارد
از تو که نباشم،دوباره رسيدنم تو را،انتظارم تو را،اشکم تو را،مجنونم تو را،محتاجم تو را،مي مانم تو را و تنها تو را
پچ پچ را فرياد بايد،آسمان را آبي نقاشي بايد،تنفر را سبز بايد،اِقما را حيات بايد،شب را راز دارتر بايد،عشق را باور بايد ،تعجب نبايد اين ها را
چون براي من همه چيز هستي؛ آبي ترِ دريا،سبز زمرّد فام،حيات،شبِ يلدا و باور
و تو را من نشايد،که بايد،که بايد
اين هايي که گفتم خواه براي شما کُمدي باشد يا درام،يا که پانتوميم،(تراژدي نه)،فرياد سلول هاي وجود من است
مرا درياب تا باور،مرا درياب تا آخر
هفتصد و سي شبانه روز گذشت و هستم عاشقت تا فرداها
سالگرد زندگي ست کنون
عشق را تهنيت بايد
هفده/مرداد/هشتاد و شش
...
(پس از دو روز ماه بر دیده منت نهاد و به آسمان شهرم آمد تا حالا بنویسم ...)
و انسان با اولین درد
..و من با نگاه تو آغاز می شوم
خداوند سپری است برای گناهان ما
و من اکنون خداوند را از هر زمانی نزدیکتر به خود می بینم
زندگی من سرشار از وجود خداست ای انسان ها
آرمان من با این گناه ها به حقیقت نمی پیوندد
تنها بهانه ای هستند برای دلتنگ بودن از آفریدگارم
از شما می خواهم مرا به خدا معرفی کنید
تنها همین است فرافکنی زشتی درون من ، همین ، همین

